پرواز را به خاطر بسپار !
فرصتی بود تا یه روز رو با یه همکلاسی و دوست قدیمی بشینیم و از دانشگاه و همکلاسی ها بگیم !!! از اون ایام !! از امروز و خبرهای جدید !!!

و یه سوال ؟؟ بقیه چقدر مارو یاد میکنن ؟ همینقدر که اونا برامون مهمن ؟

و یه جواب : مهم نیست اونا به یاد ما هستن یا نه >؟!  مهم اینه که ما به یاد گذشته ها به یاد اونا هستیم ! ما بخاطر  خودخواهی خودمون از گذشته ها یاد میکنیم !از خود راضیعینک

 

و باز فرصتی شد که ٣ دوست و همنورد مهرماهی ساعاتی رو با هم باشیم و این بار یه وجه دیگه گذشته ام مرور بشه !!!

گفتیم و گفتیم !! شنیدیم و شنیدیم ....

با یه روحیه عالی و یه شاخه گل عزیز و کلی قول و قرار برگشتم خونه ....

حافظ هم تو این جمع خجالت کشید چیزی غیر از این بگه :

 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدتشویق

 

یه چرخ تو تندیس و ناهار پیتزا خوران ! اما نتونستیم از دربند رفتن صرف نظر کنیم !! یه سک سک هم رفتیم اونجا ! به یاد ایام جوانی از میدون مجسمه تا تجریش رو پیاده اومدیم !!!گاوچران

یه زیارت امامزاده صالح هم شد ختم برنامه !!! بای بای تا قرار بعدی که امیدواریم زودتر پیش بیاد!

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط آذرخش  | 

یه سال دیگه هم گذشت !! یه تولد دیگه !!!هورا

 تبریکات از چند روز قبل شروع شده بود و صبح هم با کادوی پستی یه دوست عزیز از خواب پا شدم !!

نمیگم چقدر حس خوبی داره که از ١٠٠٠ کیلومتر اونورتر دقیقآ صبح روز تولدت کادوت رو بگیری !!!!قلب

بقیه روز رو سعی کردم خیلی متفاوت نباشه ؛ از اونجایی که تازه شروع به درس خوندن با ساعت بیشتر کرده بودم همون روند رو ادامه دادم و بهانه روز تولد فقط تونست یک ساعت زمان درس خوندن رو کمتر کنه !

خودم رو به پیتزا و کیک مهمون کردم ! و البته یه فیلم !! دایره زنگی رو بالاخره دیدم...


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

روی پلاکارت نوشته بود : ١٧ شهریور یکی از ایام الله است !

مگه نه اینکه همه روزها : بوم الله است ؟!!!

یادمه یه زمانی میگفتن : فردا هم روز خداست ! ( وقتایی که حسابی درگیری و شاید فردا فرجی شود !)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

مطلب زیر رو در  وبلاگ یکی از دوستان که تو یه کنفرانس خارجی شرکت کرده بود خوندم که از شرکت کننده های خارجی شنیده بود :

می گفتند شنیده اند یا دیده اند که تهران شهر فوق العاده قشنگی است! نمی دانم کجای تهران قشنگ است. تهران نه شهر مدرنی است که از ساختمان ها و امکانات شهری اش لذت ببری و نه طبیعت خاصی دارد. حداقل به نظر من. با آن چند تا برج و ساختمان بلند نا منظم با بی سلیقگی منظره زیبای دماوند و کوه های اطراف تهران را پوشانده اند. نمی دانم والا اینها از کدام زیبایی حرف می زدند. شاید هم زیباست و من نمی بینم...

 

جالبه  که همون روز عده ای با قیافه های آسیای شرقی - چین یا کره ! با اون قدهای کوتاه و چشمهای بادومی ! رو جلوی حسینیه ارشاد دیدم که هر کدوم یه دوربین دیجیتالی مشغول عکس گرفتن از حسینیه هستند !

اونها  اینجا رو یادآور علی شریعتی و سخنرانی هاش نمیدونن ! قدمت آنچنانی هم نداره ، حتمآ زیبایی هایی در آن دیدند که ما براتون یا جذابیتی نداشته یا تکراری بوده !

به این فکر بودم که چیزی حدود ٨ ماه با فاصله از جلوی این بنا رد شدم ؛ اما هیچگاه بیشتر از یه آدرس نبوده و گهگاه به یاد دکتر افتادم ؛ که روزی اینجا چه ها نگفته!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

شمال غرب کشور - سر گربه نازنین - از اون مناطقی بود که  فرصت دیدنش رو نداشتم تا دو سال قبل که به مناسبت المپیاد ورزشی دانشجویی تبریز رو دیدم اما اینبار فرق میکرد  !

تعطیلات نیمه خرداد - شبیه همون پیامک معروف که اینگونه نباشد که ما رحلت کنیم و شما حال و حول و شمال نرید و... - فرصتی بود تا یه برنامه به یادماندنی اجرا بشه !

شب ١٣ هم خرداد از تهران به سمت جاده قزوین -رشت ؛ و صبحانه رو اول مسیر قلعه رودخان خوردیم و حدود ١٠٠٠ پله رو زیر بارون تا بالا طی کردیم ! با وجود اون بارون و خیس شدن ، دیدن اون صحنه های مه آلود قشنگ می ارزید.

گشتن قلعه و ناهار رو همون جا بودیم ! باز هم یه راهنمای محلی - که چند نفر از مارو که برنامه عید جزیره هرمز هم با هم بودیم به یاد سوال و جوابهای بامزه اون راهنما انداخت و شروع کننده یه سری از شوخی هایی بود که فقط خودمون میدونستیم و بس !!!- و یه نکته جالب اینکه این قلعه ابتدا قبل از اسلام بوده و دوباره بعد از اسلام مورد استفاده قرار گرفته بوده و این رو از روی جهت سنگ دستشویی ها فهمیده بودن !!! سندیت این مطلب مورد شک است ! یه نقل قوله فقط!

و البته دنیا خیلی کوچیکه !!! دیدن چند نفر از اعضای گروهی که دوستان گروه اصفهانی بودن که من عید همراهشون در جزیره  و دره ارواح بودم و به خاطر یه مورد عقرب گزیدگی که اونجا ویزیتش کرده بودم منو به یاد آورده بودن!

چای و عصرانه کنار ساحل زیبای گیسوم که دیگر زیبا نبود ... و ادامه مسیر به سمت آستارا و دره حیرانی که حیرانش نموندم ! توی اون تاریکی میتونستم حدس بزنم که شبیه مسیر اسالم-خلخاله و اگه الان روز بود حتمآ بخشهایی از مسیر رو پیاده میرفتیم و یه عالمه عکس میگرفتیم ! اما شب بود و مه و سرد ...

صبحانه روز پانزدهم رو در پای قله سبلان خوردیم و از گروه ١۶ نفره ، ٨ نفر راهی قله شدیم و تا ارتفاع ٣٧٠٠ متری پناهگاه رو با لندروور رفتیم و به سرعت صعودمون آغاز شد.

کمی ارتفاع زدگی و کمی خستگی ناشی از دو شب عدم استراحت کافی بهانه خوبی بود که صعود نکنم ، اما احتمال کم فرصتی مشابه برای صعود انگیزه ای قوی تر!

و کمک و همراهی راهنما  - که البته سرپرست صعود قله هم بودو اراده کرده بود همه تیم ۸ نفره رو قله ببره- در بخشهای پایانی باعث شد که خیلی راحت تر از چیزی که فکر میکردم دریاچه یخ زده قله رو ببینم ! 

سرما و باد باعث شد نتونیم خیلی کنار دریاچه بمونیم ! و کمی پایین تر برای خوردن دور هم جمع شدیم ! و کم کم احساس شدید تر شدن ارتفاع زدگی - خیلی بده خودت پزشک باشی و ترتیب علائم و پیش بینی ها رو بدونی ! - سعی کردم سریع ارتفاع کم کنم و وافعآ سریع هم بود ! بماند که پایین اومدن مثل سایر صعود و فرودها نبود ! تا نیمه راه هنوز حس ضعف و سرگیجه ! اما بالاخره سرحال شدم و یک ساعت آخر تا پناهگاه حس بهتری داشت و بعد هم ماشین سواری تا پایین و سایر بچه ها که در نبود ما یه تنی به آب های معدنی سبلان زده بودن ! و البته که فکر کنم نه تنها تمیز نشده بودن کثیف تر شده بودن و بوی گوگرد گرفته بودن ...

به سمت اردبیل و اسکان شبانه در اردبیل !!  و چقدر خوبه که آدم بتونه درازکش بخوابه !! اینقده که تو ماشین نشسته نخوابیدم !!!! یه نیمچه مهمان سرا بود ! حداقل سرویس بهداشتی تمیز و آشپزخانه داشت. سرم رو گذاشتم و صبح با زنگ موبایل بیدار شدم و صبحانه نان اردبیلی !!

حرکت به سمت تبریز ... ناهار رو در یه مکان زیبا نزدیک سراب خوردیم - جوجه کباب گروهی - و ادامه مسیر و نفر جدیدی که در تبریز به ما ملحق شد، قصد نداشتیم برای خود تبریز زمانی بذاریم و مستقیم به سمت کندوان حرکت کردیم و کمی مانده به روستای مخروطی های کوهستانی ، یه مکان تاریخی به نام حیله ور رو هم دیدیم ! ساختمانهای سنگی که مدفون شده بودن !! و کندوان در تاریکی عظمتی نداشت به ویژه با ساختمانهایی که دور میدان و خیابان اصلی به سبک جدید و البته زشت ساخته شدن و جلوی دیدن آن خانه های مخروطی رو میگرفتن.

محلی برای کمپ شبانه پیدا کردیم و یه جشن تولد کوچولو ! صبح هم روستا رو دیدیم و از هتل اونجا خوشم اومد !  با توجه به رای گیری شب گذشته به سمت دریاچه نمک ارومیه حرکت کردیم و دریاچه ای که شاید چندین سال بعد اثری از آن نباشد رو دیدیم ! و به سمت بناب برای اینکه ناهار کباب بناب رو از دست ندیم !

و بعد هم به سمت تکاب و نرسیده به تکاب محلی تاریخی به اسم تخت سلیمان !!!

شب رو کنار آتشکده و معبد تخت سلیمان کمپ زدیم و بالاخره آش رو هم پختیم !

صبح زود برای بازدید رفتیم ( هر چند نامه ای بود که به مناسبت وفات حضرت فاطمه تمام اماکن مربوط به آثار تاریخی و گردشگری تعطیل باشه ! ) بجای اینکه به فکر فرهنگ سازی باشن  و مثلآ تخفیف قائل بشن !! عده ای از  پزشکان به مناسبت این روز رایگان بیمار ویزیت میکنند و اینجا ... بگذریم !! به هر حال که خود مجموعه رو شد رایگان ببینیم اما موزه اون تعطیل بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

وسیله ای عجیب نبود ! اما وقتی اون زمان ها بالاخره پدرجان رضایت دادن و با کلی شرط و شروط یکی واسه دادشم خرید ( شرط که تو خیابون های شلوغ نره -مراقب ماشین ها باشه-سرعت نره - یه وقت سر دزدیدنش توسط اشرار جونش رو وسط نذاره و ...) منم شروع کردم تو حیاط خونه یادگرفتن دوچرخه سواری

 ( ارتفاعش بد نبود ؛ اما مشکل از حیاط خونه بود که خیلی هم بزرگ نبود و نمیشد سرعت گرفت‌)  بماند که چقدر به در و دیوار و درختچه باغچه خوردم اما در عوض چنان مهارتی تو پیست گرد پیدا کردم !!!خوشمزه

وقتی تابستون شد و ساعت خوابیدن به نیمه های شب رسید ، فرصتی بود تا آخر شبها که خلوت تر بود در کسوت پسرانه در کوچه دوچرخه سواری کنم و تازه سرعت شروع شد ...

و گذشت و گذشت و دادشم قید دوچرخه بزرگتر رو زد و اهل موتور هم نشد ( یکی دیگه از شروط بابا ) و منم دیگه دوچرخه سواری نکردم ! البته بسی پایه بودم تا طرح دوچرخه سواری بانوان شروع شد و باز هم فرصتی نشد.

و اما هفته گذشته...

وقتی دوستی پیشنهاد یه تور دوچرخه رو داد و اینکه خودش هم بار اولشه و ماشین همراه گروه هست که هر جا خسته شدیم سواره بیایم ، ریسک نشناختن گروه و سختی رفت و آمد و نداشتن دوچرخه رو پذیرفتم و برنامه رفتم .

مسیر لاسم -فیروزکوه

یه مسیر کوهستانی کمی شوسه و بیشتر آسفالت ! و مشترکآ از دوچرخه دوستم استفاده کردیم - یه دوچرخه کوهستان راک فایر- سایزمون هم که یکسان بود ،هر کدوم کمتر از 2ساعت ! و البته من بیشتر به سرازیری ها خوردم و حسابی حال کردم ! سرعت رو تا حدی کنترل میکردم ! 

و این هفته بعد از مدتها که قرار بود  پارک چیتگر برم واسه دوچرخه سواری ، هماهنگ شد با دو تا از برادرام برم ! و جالب اینکه دوتایی مجموعآ به اندازه من پا زدن ! اینه دیگه !!!گاوچران

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

دو دره مجاور هم که یکی از اونا آب داشت ( به نام محلی توبیرون ) که ما اونجا کمپ زدیم و دره شرقی خشک بود و بکر !! بعد از آب بازی یه گشتی تو دره مجاور زدیم و یه دره اصلی با چند دره فرعی که هر دره فرعی شامل چندین دره دیگه میشد و این روند ادامه داشت تا به دره های باریک و تاریک برسی!! وقتی فکر میکردی که این راهروهای پرپیچ و خم رو آب ایجاد کرده ، وقتی فکر میکردی اینجا اگه باروی بیاد از همه طرف آبه که سرازیر میشه ! و .... اونوقته که فریاد خدایـــــا میزنی !
از لحاظ موقعیت و شکل و ... بکر بود ( چون آب نداشت خیلی مورد توجه بومی ها نبود ) تو مسیر بزغاله ای که تازه به دنیا اومده بود توجه ما رو جلب کرد و بحثی که این بز و بزغاله جا مانده از گله رو به سمت کمپ خودمون ببریم که نصیب گرگ و حیوانات درنده نشه و یا اینکه اینها ممکنه روزی همون حیوونا باشه و ما نباید نظم طبیعی رو از بین ببریم و این شد که سنگدلانه کاری به اون مادر و بچه نداشتیم!
و کمی جلوتر لاشه بزی بود که مشخص بود از اون بالای صخره ها پرت شده و بعد طعمه حیوانات !!! اما اینها باعث نمیشه زیباییها و عظمت و شکوه دره رو نادیده گرفت ...
به علت تاریکی هوا و کمبود وقت ، وقتی به یکی از اون دالانهای تنگ و تاریک رسیدیم مجبور شدیم برگردیم ! و چقدر من دلم میخواست باز پیش بریم تا جایی که دیگه بن بست باشه.
اما به دستور سرپرست برگشتیم و من تو گلوم گیر کرد !
محل کمپ به علت خطر ریزش سنگ از زیر دیواره تغییر داده شد و آتیش اساسی و شام !  اینجا دیگه به خاطر انواع و اقسام حشرات اصلآ هوس بیرون خوابیدن نداشتم ! آسمون اینجا برخلاف آسمون مهتابی جزیره ، پرستاره بود!

دوشنبه ۵ فروردین


 بعداز صبحانه ساعت ۱۰ به سمت بالادست دره ( منشا رودخانه) رفتیم ، بالای دره به آبشار میرسید که ما تا اونجا نرفته بودیم و بعد از مقادیر متنابهی آب بازی ، یه جای خوب واسه ناهار توقف کردیم ( پلو رو از شب قبل پخته بودیم و با کنسرو همراهش کردیم !)
تا ۳ بعدازظهر برگشتیم کنار کمپ !
(((( به نکته حفاظتی که دره ها برخلاف جزیره اصلآ امن نبود که کمپ رو خالی نباید میگذاشت ))یه استراحت کوتاه و رای گیری واسه برگشت !!! امشب یا فردا صبح ...
وقتی تصمیم این شد که فردا صبح بریم ، فرصتی شد که یه گروه شناسایی ۴ نفره ( از کسایی که تو گلوشون مونده بود برن یه ته دره ها برسن - از جمله من) دوباره برن به دره مجاور!
بخاطر اینکه زمان کم نیاریم دره اصلی رو تا محل لاشه بز دویدیم و بعد یه مسیر فرعی رو تا انتها رفتیم و به سطح زمین رفتیم ( چه رفتنی !!! دره گاه تنگ و پیچدار میشد و گاه باید ارتفاعی رو بالا میرفتی و گاه باید نیم خیز میرفتی !) و این راه رو برگشتیم و یه راه دیگه پر از فرعی رو انتخاب کردیم و به مسیری رسیدیم که تاریکی محض بود و البته که روحی با دو چشم درشت و دماغ گنده رو دیدیم !!!!!!!
واسه نشونه گذاری سنگ میچیدیم ! ( هم قرارمون با بچه های گروه بود - در صورت تاخیر ما - و هم واسه اینکه خودمون راه برگشت رو پیدا کنیم ! آخه گاهی دره ها چنان مشابه میبود که احتمال گم شدن بود )
از ۵/۴ تا ۷ تو دره بودیم و برگشتن قسمت انتهایی دره -زمانی که هوا گرگ و میش بود رو در سکوت اومدیم ! و اینجا تو بودی و مخلوقات خالقت ! اینجا نه آخر دنیا و نه اول اون بود !
اینجا بخشی از زمان بود ، بخش از مکان ! نه !!! نه مکان بود و نه زمان...
و برگشتیم پیش گروه و از روح دره واسشون گفتیم و از دره های تنگ و سیاه !
 
سه شنبه ۶ فروردین ـ میلاد پیامبر اکرم
 
صبحانه ساعت ۵/۴ صبح - تخم مرغ روی آتیش - یکی از به یاد ماندنی ترین صبحانه ها خواهد بود ( مثل املت کویری  و کره و مربای یخ زده گردنه سیالان)
و قبل از ساعت ۷ کمپ جمع شده و کوله ها روی مینی بوس قرار گرفته بود و حرکت !
و جاده و جاده ... و ساعت ۵/۱ از گروه با یه عالمه خاطره خداحافظی کردم !!!


* ساعت تا پایان برنامه بر طبق سال قبل بود.

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

باید یه گزارش اختصاصی از تعطیلات بنویسم و اینه که کار رو سخت میکنه!

وقتی برنامه عید و کشیک و همه چی خالی شد و میتونستم به تلافی تعطیلات سال گذشته که بخاطر بد موقع بودن شیفت ها به هیچ برنامه ای نرسیدم ، اینبار تو دو تا برنامه شرکت کنم !

 
جزیره سید احمد


برنامه رو با یه قرار و یه مین بوس قرمز شروع کردم ! آخرین روز اسفند ۱۳۸۶ بود ! نیم ساعت از محل طرحم فاصله داشت و نیم ساعت هم انتظار ! البته به علاوه انتظارهای قبلی واسه برنامه و یه در نهایت یه مینی بوس با یه عالمه کوله و چهره های نا آشنا !
مراسم معارفه اختصاصی ، سریع و خوب پیش رفت( من ۱۷ امین نفر گروه شدم!) و مسیر در حاشیه شهر و بعد هم مسیر پرپیچ و خم و دره ای ادامه پیدا کرد!
چون نمیخواستم دیر برسم ناهار نخورده بودم و ظرف غذا رو گرم از روی اجاق با خودم آورده بودم و تو ماشین ( مثل همسفرام که قبل از این به همین شیوه خورده بودن !) خوردم !
مسیر مثل خیلی از مناطق کوهستانی زاگرس پوشیده از درختهای بلوط بود ! حدود ۲ ساعت ماشین سواری و یه ساحل شلوغ پر از آدم و قایق !
مردم بومی و مسافر با بار و وسیله های متفاوت ولی نکته مشترک اغلب اونها ، همراه داشتن گوسفند یا بزغاله بود ! اونها همگی زائر امامزاده سید ابراهیم بودن که در جزیره ی روبرو قرار داشت و مقبره اش دیده میشد! و اون حیوون ها هم نذورات اونها بود !
مسیر ما کاملآ‌خلاف اون جزیره بود و مسیر رودخونه کارون رو باید به سمت سد شهید عباسپور میرفتیم !
۳ قایق شدیم و ما که آخرین قایق ! همون اوائل مسیر موتورش خاموش شد ! و دیگه هم روشن نشد... خیال نکنین که غرق شدم که تا حالا گزارش ننوشتم !  برعکس !!! امواج آروم کارون ما رو به پیش می بردند!
و حسی که اصلآ منفی نبود ! آرامش نبود اما آروم بودم ! بدون ترس و استرس .... بدون نگرانی و این خیلی خوب بود ...    حتی نگران برخورد قایق با اون صخره هانبودم و نبودیم ! تا بالاخره اوس جمعه اومد و به جای تعمیر ، سوار یه قایق دیگه شدیم! و مسیر نسبتآ طولانی نیم ساعته روی کارون!
نزدیک سر قایق بودم ، اما برخلاف گفته قایقران ، اونقدر ها تکون نداشت! حتی کمی بعد جلیقه نجات رو هم باز کردم! آب سرد و گاهی بادگرم ! تضاد قشنگی بود... لطیف ...
و  مناظر زیبا  و جزیره های متفاوت در مسیر  ! تقریبا هوا تاریک بود که به جزیره موردنظر رسیدیم و تو اون تاریک روشن هوا ، کمپینگ شیب روبرو مشخص بود. کوله کشی و انتقال وسایل و کمی مباحثه و تبادل نظر و در نهایت محل کمپ در سطح بالاتر و نزدیک سایه درختها تعیین شد...
تثبیت کمپینگ و کمی بعد چادر من هم مشخص شد ! وسایلم رو گذاشتم - اما دوست داشتم بیرون بخوابم !ـ 
سورپریز گروه واسه آخرین شام سال  سبزی پلو و ماهی قزل آلای کبابی بود ! خوشمزه نبود اما بامزه بود !‌‌‌  (  شما فهمیدید چه مزه ای بود ؟!)
آتیش آخر شب و چای زغالی و یه شب نشینی کوچولو پای آتیش و ساعت ۲ بامداد خواب زیر مهتاب با یه هوای ملس  ( با یه پایه واسه بیرون خوابیدن و دو تا پترس فداکار موضوع حل بود)

 پنجشنبه اول فروردین



صبح علیرغم اینکه بیدارباشی درکار نبود ، ۶ بیدار بودم و هوای خوب و عالی سحرگاه و منظره زیباتری از کمپینگ ها - البته همراه اون سکوت -
صبحانه و سال تحویل کنار سفره هفت سین و دعای سال نو و چند تا ترقه به جای شلیک های سال نو !!! کمی بعد از سال تحویل گروه های مجاور به سمت محل کمپ ما اومدن و یه دایره شادی و ما هم تماشاچی و بعد از اون عید دیدنی و مهمونی !!
هم واسه یه گردش کوتاه وهم هیزم به سمت دره مجاور رفتیم و اینجا بود که باید گفت ساعت ۱۱ آفتاب بس ناجوانمردانه تیز است ... باید ثابت بشه که اینجا خوزستان است...
بعد از جمع شدن هیزم فراوان - با کمک هرکول های گروه- ناهار هم گروهی بود و به روال معمول اغلب گروهها ، جوجه کباب بود...
آب تنی بعد از ناهار تو اون ساحل بدک نبود !
هوا تاریک بود که گفتن یکی از اعضای گروه دیگه ای رو عقرب نیش زده ، منم که دقایق آخر دو تا آمپول کلرفنیرآمین و دگزامتازون برداشته بودم و توصیه اکید که واسه انجام آزمایش فردا حتمآ به شهر بره (( هر چند که این توصیه رو جدی نگرفت ! با وجود اینکه خیلی ترسیده بود))
با وجود این مورد عقرب گزیدگی باز هم اون شب رو بیرون خوابیدیم ! کمی زودتر از جمع خوابیدم !

جمعه ۲ فروردین
قرار بود واسه دیدن آبشاری به اسم شیمبهار با قایق به جایی نزدیک تر به سد بریم ولی وقتی طبق اطلاعات واصله فهمیدیم که به خاطر بارشهای کم آبشار خشک شده و این برنامه نصیبی به جز آفتاب و خستگی و تشنگی نخواهد داشت ، تصمیم بر گردش و استراحت در جزیره شد.
گفتنی است که چند نفر از اعضای گروه ۲ سال قبل هم در همین جزیره بودن و سطح قبلی آب خیلی بالاتر از امسال بود - چیزی حدود ۲۰ متر کاهش داشته!ـ
آب تنی امروز شد قبل از ناهار ! و ناهار هم پلو با کنسرو خورشت فسنجون !
بعد از ناهار و یه استراحت کوتاه ، برنامه گردشی همون اطراف رو داشتیم ! تپه  مجاورمون رو دور زدیم ... سبز بود و سنگی ! سرشار از زندگی ...
شام رو بی خیال شدیم ( قرار بود سوپ بخوریم ) و دیدن اون عقرب خاکستری زنده روی کوله یکی از بچه ها توی چادر ، من یکی رو دیگه از بیرون خوابیدن پشیمون کرد و چادرخواب کرد !
 
شنبه ۳ فروردین
بیدارباش ۵/۵ صبح و جمع کردن کمپینگ ، و ۵/۷ منتظر قایق ها و باز قایق سواری ، و البته بدون موج زیاد و البته قایقهای دیگه به کمک می اومدن و با گذشتن از کنار ما ، موج درست میکردن! و ساعت ۹ تو ساحل منتظر رسیدن گروه های دیگه بودیم ! و انتظار و انتظار تا ۱۰:۳۰ که به سمت ایذه حرکت کردیم و تا شب جاده و پیچ و خم شهر دزفول تا اسکان در یه مدرسه !!  عملآ روز از دست رفت اما به استراحت و حمام در اون مدرسه می ارزید !  


 یکشنبه ۴ فروردین


بعد از جمع کردن وسایل باز هم تو شهر چرخیدیم تا بالاخره از شهر خارج شدیم و جاده دزفول-سردشت که بین کیلومتر ۱۵-۲۵ دو تا فرعی سمت چپ هست که دومی رو باید میرفتیم ! هیچ تابلوی مشخصی نداره ، یه راه خاکی عشایری ! فقط یه سری تیر چراغ برق خاص داره ! ( ۳ تا ۳تایی نزدیک هم داره ) و بعد یه جاده خاکی نیم ساعته ـ فکر میکردیم این پیچ ها بد هستن و جاده باریک ، اما وقتی انتهای راه کنار یه دامداری یه اتوبوس رو دیدیم کمی تجدید نظر کردیم؟؟؟!!!
 یه پیاده روی کنار مسیر رودخونه - البته بیشتر یه نهر آب بود- و یه کمپینگ سریع تو سایه یه دیواره شنی -ماسه ای! و ناهار و بعدش معلومه دیگه .... آب بازی!
 
و اینجا دره ارواح است...

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

درسته که تا بحال نتونستم جشنواره فجر برم و فيلم و تاتر دسته يک ببينم ، اما در عوض کلی فيلم قديمی بود که هر کدوم تو يه زمانی باعث ميشد دلم بسوزه  که نديدم و اين شد که امسال واسه خودم يه جشنواره فجرانه راه بيندازم !!!
۱۰ فيلم در ۱۰ روز !!! و امروز دهمين روزه و آخرين فيلم !( فيلمها هم بستگی پيدا کرد به ويدئو کلوپ شهر کوچيکمون ! که چه فیلمی داشته باشه تا امانت بگیرم!)
با رازها شروع کردم ( بازی آتيلا پسيانی و ميتراحجار و ايرج نوذری و موندم تو کف عزيزم گفتن های يه زن در حالی که از شوهرش نفرت داره ؟!!!)
کلاغ پر رو به خاطر تبليغات و جديدتر بودنش ديدم اما فقط يه چيزی شد شبيه آتش بس و شوخی ها و کل کل کردنهای دو هنرپيشه ! و ۴ شخصيت و دو زوج و نتيجه اش هم کلاغ ... پر!!!
شام آخر هم بعد از يه سورخوران ناهاری ، و بعد از اين همه سال که دوست داشتم ببينمش !! و کاش در مورد ما ، همه ما به حقيقت قضاوت کنند !!!روز جمعه رو با کلام لاتی الناز شاکر دوست و بازی حمید گودرزی گذروندم!

و یه فیلم پر از سوپراستارها و دیالوگ !! چه کسی علی را کشت؟!! هیچکس !!! همین و بس !!!
و کاغذی که بی خط نبود و پر بود از خط خطی های زندگيم و شوکرانی که نفهميدم نقش اولش کی بود ؟! مردی که کبريت بی خطر بود يا زنی که فکر ميکرد بايد زن باشه !
و علی سنتوری که بازی رادان رو به ياد فيلم آواز قو ديدم ولی شبيه شمعی در باد بود !! و البته صدای محسن چاوشی که نفهميدم چرا اين خواننده رو انتخاب کردن؟!!! بايد يکی ديگه می بود که نا آشنا تر می بود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

اینم یه جور ناسیونالیستیه دیگه !! وقتی تو جاده پلیس راه رو دید کمی جلوتر شروع کرد به ماشینهای مسیر روبرو چراغ میزد و با چرخش دستش بهشون منظورش رو می رسوند که با یه حرکت دست از سوی مقابل تشکرش رو میگرفت ... اما جالب اینکه فقط به ماشینهای سنگین و تاکسی های خط جاده ای علامت میداد و کاری به ماشینهای شخصی نداشت....

وقتی کسی به موبایلش زنگ زد و ازش پرسید کجایی؟؟  ( جواب دادنش پر از بار منفی بود)

- اونجایی که مرحوم فلانی تصادف کرده بود و دارم می آم اهواز...

( یعنی هیچ جور دیگه ای نمی تونست آدرس بده؟؟؟!!!!!!!!)

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

فکر میکنین حال و روزتون چطور میشه اگه یه روز راه برید تهران که تو یه برنامه جنگل شرکت کنین ولی بفهمین که امکان برگزاریش داره به صفر میرسه...؟؟؟

و حالتون چطور میشه اگه ۱۰۰۰ کیلومتر افقی برید تا بتونید ۴ کیلومتر عمودی بالا برید...؟؟؟

 

بعــــــــــله دیگه ... ما اینیم ... این همه راه رو نرفتم که با شنیدن کنسل شدن برنامه کوتاه بیام مخصوصآ یه پایه خفن دارم که میخواد بره دماغش رو خوشکل کنه و شاید به این زودیها فرصت کوهنوردی نداشته باشه... پس تصمیمون رو گرفتیم ...

یه sms  گروهي كه هر كي پايه است فلان ساعت ، ميدون مجسمه !!!

و اينجوري شد كه تيم كوچولو - به نسبت 25-30 نفري كه پايه جنگل بودن راهي شيرپلا شديم و بعد هم حدود نيمه شب يه چادر داخل پناهگاه شروين برپا كرديم...

و بعد از استراحت شبانه ؛ و البته خشك كردن لباسها كه بخاطر باد و برفها خيس شده بودن ! صبح شك داشتيم كه ادامه بديم يا نه؟؟؟

يه سري از افراد گروه آرش داشتن تصميم به پايين رفتن ميگرفتن و يه عده هم حرف از كفش دوپوش و گورتكس ماموت ميكردن و ما چي ؟؟؟ يه سري بادگير-شلوار معمولي بهاره و كفش تركينگ و ....  يه كوهنورد كه ديشب قله خوابيده بود و درب پناهگاه مارو آماده صعود ديده بود بخاطر كفشامون گفت كه نريد !! پاتون يخ ميزنه!!!

تصميم داشتيم تا چند ميله بالا بريم و بعد برگرديم! مه شديد باعث ميشد حتي اولين ميله بالاي پناهگاه ديده نشه .. و ما ادامه داديم و سرگرمي تو راهمون شد شمارش ميله ها!! و اينكه مثلا ميله 13 و 14 هم ديده ميشه و رفتيم و رفتيم و آخرين شيب منتهي به قله خيلي سخت شده بود اما بالاخره صعود كرديم !!!

يه توقف كوچك داخل پناهگاه قله و يه صعود جدي و شبه زمستوني توچال و بعدش هم مسير تله كابين كه تا ايستگاه 7 گاهي تا بالاي زانو داخل برف فرو ميرفتم و بعد هم تله سواري و توقف واسه ناهار تو ايستگاه 5 !!!

واسه عصرونه هم پايين بوديم و يه چاي گرم و يه دوش و بعد هم يه قرار واسه تجديد خاطرات كه با اون بارون تهران فقط 4 نفر شديم !!!  و همچنان هوس يه بستني پارك ملتي داشتم كه به سان شاين برج ملت رضايت دادم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

یه وسوسه هم چند وقتیه بدجور وسوسه انگیزه ... اینکه دوچرخه پسر نگهبان درمانگاه رو بگیرم و تو حیاط درمانگاه تمرین کنم !!! اما میدونم که نمیشه ... حرف و حدیثش زیاده و نمیشه هم جلوی درز کردنش رو گرفت... پس عاقلانه جلوی این وسوسه رو میگیرم... باشه تا بالاخره یه زمانی بریم پارک چیتگر... دو تا دوست قول همراهی داده بودن که .. آهای یادتون که نرفته .. من که یادم نمیره ... منتظرم...

 

نمیتونم بگم تو یه چهاردیواری زندونیم !!! آخه با همکار دیگم میتونم رفت و آمد داشته باشیم و اینجوری میشه تو ۲ تا چهاردیواری اسیریم !!!

 

دوباره کفش اسپرت می پوشم و اینجوری باید خیلی مراقب باشم که تو درمانگاه ندوم و تو شبکه پله ها رو یکی در میون بالا و پایین نرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

خدایا هر چی خواستم بهم دادی ، شکرت کردم ! میدونستم یه روزی ازم میگیریشون ، اما چرا اون ؟؟ کاش من به جاش مرده بودم ...

اون شب تو جاده !! یه خطا !! یه لحظه !! یه اتفاق ... و اینگونه که آشیونه گرم ۴ نفره شون آتیش گرفته و شمع خونه اش تو بغلش جون داد.... پسرک ۶ ساله زخمی ... و دخترک ۲ ساله با ضربه محکمی که به سرش خورده نیاز به تنفس کمکی داره ./..

چرا هیشکی تو این ظلمات کمکمون نمیکنه ؟؟؟

یه مرد کمرش میشکنه وقتی ...

یه مرد ...

و حالا دیگه تنها امیدش به زنده موندن ملیکای ۲ ساله است تا یادگار زنش رو به همراه پسرکش بزرگ کنه ...

واسه اش دعا کنید...

 

چه پايان غم انگيزي كه مثل ماهي قرمز

براي چند روزي عيد ميخواهند ما را هم

                                                     

به شبنم هاي عالم نامه اي خواهم نوشت امشب

نهنگ مانده درگل! گريه كن امروز وفردا هم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

وقتی انتظارش رو نداری و یهویی بهت میگن اول آبان برنامه پیاده روی گذاشتن ! چنان وسوسه قوی هست که هر جور شده برنامه ها رو هماهنگ کنی واسه رفتن !!!  یه خورده شم خدا خودش جور میکنه !!!

سه شنبه  صبح زود وقتی با یه کوله سوار ماشین اداره شدم ، راننده خیلی تعجب نکرد!! خوب حدس زد دارم میرم خونه و اینم وسایلمه دیگه ! جلسه رو تا ظهر شرکت کردم و ناهار هم همون رستوران همیشگی طرف قرارداد استان ! و بعدش منو تا در خونه رسوندن و بای بای !! مسئول هماهنگی هم بود و این غیر مستقیم  یعنی که من آخر هفته بر نمیگردم سر کار !!!  و یه استراحت و دوش کوتاه و از اونجا هم راه آهن !! چهارشنبه رو هم وقت داشتم که وسایل مورد نیاز رو آماده کنم !

نیمه شب چهارشنبه حرکت !!!! ( با مخالفت فوق برنامه دانشگاه ، برنامه به صورت شخصی اجرا شد و نکته بارز اون این بود که  خیلی از اعضاء قدیمی که مدتی شرکت نکرده بودن حضور داشتن و جای چند نفر هم حسابی خالی بود ، ایشاء الله دفعه بعد همگی جمع میشیم !!)

برنامه زنجان -ماسوله که نیمه اول راه رو بریدیم و از منجیل شروع کردیم !! روستای نوکیان شد مبدآ حرکت ما ! البته بعد از صبحانه و معارفه .

مسیر کنار رودخونه و باغهای ییلاقی و میوه های جنگلی و باغی !! گردو و تمشک سردسته شون بود ...

مسیر رو باید مدام زیگزاگی از رودخونه رد میشدیم ... خیلی عجله هم نداشتیم ، با سرعت متوسطی راه میرفتیم ... بالاخره برنامه پیاده روی بود نه دوندگی !! از روستای کوچک ییلاقی تازه کند هم رد شدیم ..

شیب هم تا زمانی که داخل دره بودیم ، مشکلی نبود اما کم کم باید یه شیب رو به سمت بالا میرفتیم تا به روستای اندره رسیدیم ! ناهار رو اونجا خوردیم و عجب هوایی بود واسه یه چرت ظهرانه !!!

اما بازم حرکت !! کم کم مه قشنگی شد و یادآور برنامه خلخال!!! و یه جاده که مدتی از مسیر رو با جاده طی کردیم ... و در نهایت امامزاده ای که کنار اون محل مناسبی برای کمپینگ بود.. هوا هم حسابی سرد شده بود .. آسمون صاف نوید شب بدون بارون خوبی رو میداد..

تصمیم گرفتیم داخل ساختمون امامزاده بدون چادر بخوابیم ! البته یه عده هم چادرشون رو داخل ساختمون برپا کردن.. اینا دیگه آخرش بودن ، نه؟؟؟

به امید کیسه خواب میلت بودم ! و قرار شد اگه شب سردم شد ، فردا نیم بها بفروشمش .. مشتری دست به نقد هم بود...

جای آتیش خالی بود! اما هیزمی اون اطراف نبود و این شد که  ۸-۹ نفر داخل یه چادر شب نشینی دلنشینی داشتن ( ما که نبودیم اما سر و صدای شبانه این رو میگفت و اینکه تا حدود ۴ صبح بیدار بودن ) من که بخاطر خستگی ۲ شب گذشته اش ( یه شب قطار و یه شب هم مینی  بوس ) اساسی خوابم میومد ... و کمبود خواب رو جبران کردم ... شب هم گرمم بود !!! ای ول میلت ... و در نهایت کت پر رو دراوردم !!

صبح یه گروه با ماشین تا اونجا اومدن که برن قله شاه معلم ( ۲ سال قبل خرداد ماه رفته بودیم و یه برنامه ابری قشنگ بود !) پیشنهاد دادن که با ماشین برگردیم .. اما ما که مثل اونا نبودیم... بعد از صبحانه پیاده روی جاده ای تا یه میون بر نزدیک کلبه چوب بری و مسیر کنار امامزاده بالای ماسوله و یاد خاطرات شاه معلم و بعد هم شهرک ماسوله !!!

باز هم پایین اومدن از پله بعد از گرفتگی عضلات داخل برنامه !!!

و ناهار هم در ماسوله  به همراه کلوچه های محلی خوشمزه اش !!!  و بعد هم یه مینی بوس تا رشت و از اونجا هم اتوبوس تا تهران...

و اما مافیا ...

بازی دزد و پلیس یا مافیا و مردم ... داخل اتوبوس بازی کردیم که عجب بازی باحالیه ....  بویژه اگه گروه توجیه باشن ....  شدیدآ توصیه میشود ...

یه نکته هم بگم که همچین برنامه ای ۱۰۵۰۰ هزینه هر نفر شد ( هزینه حمل و نقل ) و هزینه خوراک و ... شخصی بود که به این مبلغ اضاف می شد .. یکی مثل من هم که بماند ... ( ۱۰۰۰ کیلومتر راه رو اضافه کنید...)  

**تو این برنامه هم جلسه نقد و پیشنهاد برگزار شد..

** یه زوج جدید داشتیم که آخرش بهمون شیرینی ندادن و فقط دعوتمون کردن به شام عروسی !! ( داماد اهوازی بود آآآآ )

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

حس خوبی داره که با شرایط کاری و اوضاع بحرانی اینجا بتونی پا شی و یه چند روزی تا حدودی از این اوضاع راحت باشی...

۱۰۰۰ کیلومتر بیای تهران و از اونجا بری جواهرده !! و یه دوره خوبی داشته باشی.... واقعآ عالیه...

 

وای که اردیبهشت امسال چقدر متفاوت بود....

همه جوره ...

از کاور کردن یک هفته ای دو مرکز دیگه با فاصله ۱ ساعته که هر روز ۷ صبح بیان دنبالت و بین ۲-۵ عصر هم به خونه برسی...

از نمایشگاه کتاب که نرفتم ...

از پایش های بیماری سل که به عنوان پزشک هماهنگ کننده تو سال جدید شروع کردم اما با بحران شبکه نیمه کاره موند...

از مرخصی ۲ ماهه که بالاخره یه چیزیش رو رفتم...

از کارگاه یک روزه سل که مجبور شدم شرکت کنم و مسافرت و بلیط تهران رو یه روز به تاخیر بندازم ...

از تهران رفتن و کتاب خریدن ... از ۵/۴ روز بودن اونجا و یکی از بهترین دوره های زندگی .. از اینکه بازم بتونم از اینور به اونور بدووم و به حداقل نصف کارهام برسم ...

از اینکه به یاد اون روزا بیفتم...

از اینکه بازم بتونم برم کنار ساحل خزر و قدم بزنم و صدف جمع کنم...

از اینکه بازم شهربازی برم و اونقده بترسم که وسوسه دوباره سوار شدن رو داشته باشم...

و خبرهای خوب از دوستان !!! همراه تبریکات صمیمانه !!!

تغییرات اساسی مرکز .. از ۵ پزشک شدیم ۳ تا !!  و باید تفسیمات جدیدی صورت بگیره...

پایش کشوری سل هم هفته آینده هست ، که با این شرایط بدبخت میشم  آخه وقت نمیشه به کاری برسم..

باید یه کارگاه هم برگزار کنم...

*************************************************************

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

منم میخوام !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

سال نو رو به همه عزیزان تبریک میگم !

با بهترین آرزوها در سال جدید...

صعود به بلندترین قله ها و زیباترین مکان ها !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

وقتی یه مدت نمیتونی بیای و جایی رو بخونی و بعد یه روز یهو تلافی وارانه می آی و همه جا سرک میکشی ! تازه یه چیزی به اسم بازی یلدا هم پیدا میکنی! یه بازی و یه نوع اعتراف به ۵ تا نادانسته ها در مورد بلاگر !!! - چیزی که من فهمیدم ، آغازگران این داستان Snow bal بودن ! هم خوشحال که مجبور نیستم وارد این بازی بشم و هم ناراحت که چرا کسی منو دعوت نکرده ! آخه ؟؟؟ اینم یکی از ناگفته های منه !!! احساسات متضاد که باعث میشه سردرگم بشی ولی نذاری متوجه بشن !! مگر کسانی که از خط قرمزت رد شدن!!! ۲- من از هر گونه جانور موذی - سوسک و مارمولک و خر مگس و... - بدم می آد به ویژه اگه سوسک بالدار باشه !! سرتون نیومده خوب !! چند تا ماجرا دارن که میخواستم بعدنا هر کدوم رو جداگانه بنویسم اما .. ( امان از دست این اما ها ) **** جیـــــغ زدم ، جیــــغ کشیدم !!! صدام تو تمام خونه درازمون پیچید !! همه وحشت زده پریدن تو اتاقم !!! که دخترجانشون چی شده؟؟؟ - هیچی ، یه سوسک بالدار - احتمالآ از حیات پشتی اومده بود تو اتاقم ! ((((( تو پرانتز بگم که من احتمالآ از دزد نمیترسم ، اما سوسک !!! ثابت کردم اینو ! این یکی رو دیگه بعدآ میگم ! کسی هم تو این مایه ها باهام شوخی نمیکنه ، تا حالا که شوخی ای نشده!))))) ۳- از نظر بقیه - خیلیا - اکتیو و حتی هیپر اکتیو هستم اما گاهی چنان تنبلی میشم که باورتون نمیشه!!! اینو چند نفری گاهی وقتا حدس میزنن اما !!!‌( بازم اما) ۴- اینو هم چند تایی میدونن !! منم دوست دارم سوار دوچرخه بشم و تو یه فرصت مناسب و بدون خیلی از دغدغه ها تمام ایران و شاید جهان رو بگردم!!! ۵- برخلاف دوستای زیادی که دارم ، دوستان کمی دارم!!! ))) ((((( گفتنی های ناگفتنی زیاده ، مگه نه؟)))))((((( **** البته 5 تا وبلاگ رو قبلآ و جای دیگه دعوت کردم !!! با تشکر مجدد از همنورد گرامی کلاهه که ما رو هم وارد بازی کرد...
+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط آذرخش  | 

اومدم تهران !!!

اومدم تهران امـــــا کــــــوه نرفتم!

اومدم تهران امــــــــا سینما نرفتم !

اومدم تهران امـــــــــــــا پارک نرفتم !

اومدم تهران امـــــــــــــــــــا کافی شاپ نرفتم!

اومدم تهران امـــــــــــــــــــــــا رفقای کوه رو ندیدم و جلسه نرفتم!

اومدم تهران امــــــــــــــــــــــــــا هنوز نسخه پایان نامه  شخصی ام رو درست نکردم !

امــــــــا انقلاب نرفتم !!! امـــــا کتابی هنوز نخریدم!

خوب من این شدم !! اینجوری شدم !!!  مــــا اینیم دیگه !! همه جوره هستیم و نیستیم!!!

اما در عوض ....

یهو بجای ماسوله ای که ممکن بود برم سر از کاشان و ابیانه و نطنز در اوردم !!!

کاشان ۲ بار رفته بودم - واسه کویر مرنجاب - اما حتی باغ فین اونجا رو هم ندیده بودم و اینبار !!! هم باغ رو رفتیم ! هم سکه تو اون حوض - که می گن حوض فاله - انداختیم ! از اونجا هم سمت اتوبان اصفهان و کلی دور برگردون و روستای برز و بعد هم روستای تاریخی ابیانه !!!!

با اون خونه کاهگلی های قرمزش و لباسهای محلی شون و پیرزن هایی که به اصرار ازت میخوان که ازشون لواشک و .... بخری !

اون نقل بزرگ تعریف مراسم عاشورای اونجا و کولون های  در خونه هاشون به تفکیک جنسیت ! و قفل های اهرمی خاص و آتشکده ۴ (سه ) طبقه اونجا ! و امامزاده و حوض یخ زده وسطش و آسیاب آبی و درختای تبریزی !!!!

و یه حوض یخ زده دیگه وسط مسیر که کم مونده بود پاتیناژ راه بیفته!

و تعریف از زیبایی شهر نطنز که تا به حال نرفته بودم ! و پارک چشمه ؟ سرابان و سفره خانه سنتی و ناهار دیزی و کباب کوبیده خوشمزه و مسجد جامع و حسینیه نطنز !!!

همراه بودن یه کارشناس بافت روستایی که چند بار اینجاها رو اومده گذشته از تمام صمیمیت های گروهی بر زیبایی سفر اضافه کرد!! چرا که همیشه توضیحات خوب و مفیدی داشت! 

یه سفر ۲ روزه خاطره انگیز با سک سک آخر رستوران مهتاب اتوبان قم - تهران!!!

بالاخره خونه یه دوست جون هم رفتم !! تنهایی نرفتم!! بالاخره باید غافلگیرش میکردم!!! یه خونه نقلی و جمع و جور واسه یه زوج !! خوب بود ! اما همش غر میزد!!! عادتشه دیگه ! زندگی هنوز عوضش نکرده!!! راستی شماره نظامش رفت رو ۱۱۲ هزار!

سی دی جشن فارغ التحصیلی ما هم بعد از ۴ ماه آماده شده! میرم تحویلش بگیرم ببینم چه جوریا شده! چه شق القمری کرده این آتلیه تو این مدت؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط آذرخش  | 

 

بر و بچ رفتن کرکس !!! یه کم دیر فهمیدم  که کارام رو ردیف کنم تا منم همراهشون برم!!!

بالاخره بعد از یک ماه دارم اساسی مرخصی میگیرم !!! جلو جلو مرخصی دی ماه رو هم دارم می سوزونم !!! که سوخته نشه!!!

هفته بعد تهرانم !!!

عجله ای اومدم که راه بیفتم !! کارت اینترنت هم خبری نبود ! مجبور شدم خودم برم بخرم !! بعد از اینکه تمام کارت های داداش ها رو تموم کردم ! دیگه نمیشد انتظار داشت چیزی مونده باشه!

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط آذرخش  |